سیدعلی و فاطمه الساداتسیدعلی و فاطمه السادات، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره

خاطرات (((علی و فاطمه ))) ما

بازیهای علی و فاطمه و هستی

هستی جون دختر عمه علی و فاطمه جون هست 5 ماه از اونها بزرگتره و به علی و فاطمه میگه عمه و البته علی را یاد گرفته و میگه ما بعداز ظهرها اکثرا میریم خونه مامان بزرگ و شما کلی با هستی بازی میکنید البته گاهیم دعوا سر یکچیز و گاهیم گاز گرفتن که کار علی اقا هست ولی بزرگتر که بشید دوستای خوبی برای هم هستید تازه فاطمه جون عمو علی هم هست اونم 7 ماه از شماها بزرگتره بقیه در ادامه   ...
31 ارديبهشت 1391

نماز خواندن

فدای نماز خوندنتون بشم از ٩ ماهگی که مگفتیم الله کن دستاتونا به گوشتون میگذاشتیدو   همش علی میرفت زیر چادر نمازم و ذوق میکرد ١١ ماهتون که شد سرتونا رو مهر میگذاشتید والان که مقنعه نماز سرتون میکنید و سرتونا  را روی  مهر. علی جون فدات بشم تو بدون مقنعه باید نماز بخونی خدایا فرزندانم را لحظه یی از یادت غافل مکن و لذت نماز اول وقت خواندن را به انها هدیه کن    ...
31 ارديبهشت 1391

پارک رفتن

اولین بار در یکسال و یکماه و٢٠ روزگی بود که به پارک رفتید همراه هستی دختر عمه خیلی خوش گذشت اول رفتیم مینی پارک قبلا یکبار با مامان جون اورده بودمتون ولی همراه اسباب بازی برقی باید باهاتون میومدیم که یکموقع خودتونا نندازید پایین ولی الان دیگه ماشاالله بزرگ شدید و خودتون به تنهایی سوار میشدید دوتا اسبابازی سوار شدید که فاطمه جون پایین نمیومد و چسبیده بود و علی هم همش میگفت به بابایی این این بعدشم رفتیم استخر توپ فاطمه تتوترسیدی مامان ولی علی و هستی بازی کردن بیشتر علی خیلی ذوق میکرد و عمه هم انداختت وسط توپها بعدش رفتیم پارک هفت تیر و اونجا دیگه نمیشد کنترلتون کرد و بابایی کلی خسته شد بغلتون میکرد میداد مامان منم از بالا سر میدادمتون پایی...
30 ارديبهشت 1391
1